تبليغاتX
چی بگم!؟
دیگه شاخ نیستم به خدا
 نیلوفری میان مرداب

زندگی همیشه بالا پایین می شه بعضی وقت ها خیلی خوبه و بعضی وقت ها آدم دوست داره با کله بره تو دیوار ولی این دنیای کثیف رو نبینه! الان که دارم این پست رو می ذارم شاید تازه هدف زندگیم رو مشخص کردم یعنی تا قبلش مثل این بچه های احمق که توی بلوغشون گیر کردن مونده بودم و داشتم تو خودم دست و پا می زدم! تو این جامعه ی مریض امروزی باید آدم مثل یه قو باشه که هرچند داره تو آب زندگی می کنه ولی چون فکر پرواز داره نمی ذاره بالش خیس بشه! زندگی ما یا شاید دیوونه ها مثل یه خاطرست یا مردن آرزوها تو تموم این شب ها این رو گفتم به خدا که بیا کمکم کن برای رسیدن به وداع. بازم تو قلب سردم قبر کینه رو کندم باز تا اینجا اومدم رسیدم به طرح بدم! ولی قیدش رو زدم ایستادم جلوی نور هنوزم که هنوزه چشم خستم نشده کوررر!!! خوب نمی خوام دیگه پستم بشه مثل این وبلاگ درپیت ها! یکم شرور بنویسم بعد برم!
از این به بعد باید با خط های بدنم صحبت کنین می گیرین چی می گم؟؟؟ ما هم می خوایم از اون چیزایی که بقیه دارن اما رو تن رفقا می بینیم بخیه بازم!!! تو ابرا سرش تو دستای انش و از جلو ببینی کبود چند جای تنش! دانیال جان بده دانیال جان خوبه! ... زیر دانیال جان بوده!!! کسی نمی تونه من رو بشناسه مگه نصف من عصبی و چر و چت باشه الان ۲۲ ام گوش تهران وصل به وبلاگم و دیگه ساختمش دیگه امضا می خوان و دیگه شهر من رو می پاد مغزم و ... چون لفظم و می خواد! روی تن بزرگهای محل بخیس ولی عصر رو یه روز شروع کن از بالا برو پایین تا تجریش...! انقدر وحشین که جای گازشون هنوزم رو کمر و کتف و ... گلوم هست! دارم برادری پاهاش چوبی نیم تنه ی آدمی ولی نیستش از جنس آدمی! هنوز بکس مثل عشاق مستن نوک قمه ها با این بدن آشنا هستن! هنوزم بکسمون با مرامن می ذارن تیریپ مرام برا من!
خلاصه اینایی که گفتم مربوط به حوادث اخیر بود دیگه بحث رو ادامه نمی دم اینا هم همش واسه دلقک بازی بود وگرنه نه افتخار نه پررو بازیه! خودمم از کارایی که کردم خیلی پشیمونم کاش زودتر به فکر این میافتادم که خودم رو اصلاح کنم!(موزرم خرابه)
من روز های سختی رو به چشمام دیدم اما بلند شدم و تکوندم پیرهن!
جواب: یه مرد هیچوقت زمین نمی خوره حالا هی بگین اینم و اونم و خودتون رو جا ما بزنین!
جواب: القاب هنرساز نیستن!
جواب: .... (چون در حد جواب دادن نمی بینمت به کارم ادامه می دم)
اینم پست جدیده دنیا مثلش رو ندیده:
هندونه دیدین از پشت وانت می افته می ترکه؟؟؟ ....... همونجوری خرابتونم !!!

|+| نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه چهاردهم دی 1390  |
 دلنوشته (به یاد این وبلاگ در پیت ها)

یه مدتی بود خبری از وبلاگم نداشتم نمی اومدم نمی نوشتم! نمی دونم شاید چیزی واسه گفتن نداشتم شاید سرم شلوغ بود شاید حواسم پرت بود. خلاصه که نمی دونم چرا به هر دلیلی نمی نوشتم داشتم الان به این فکر می کردم که هدف اصلی من از ساختن این وبلاگ چی بود! حالا قشنگ می فهمم که فقط دوست داشتم خودم رو خالی کنم الان هم دقیقا همینه! یه دور نشستم پست های سابقم رو خوندم همیشه وقتی یه غصه ای چیزی داشتم اومدم اینجا! ولی الان هیچ چیزی خاصی ندارم که بخوام بگم از بس این چند وقته هر اتفاقی افتاده ریختم تو خودم که دیگه واقعا واسم سخته بخوام چیزی رو بیرون بریزم! دیگه چیزه طنزی به گوشم نمی خوره به ذهنم نمی رسه! دیگه الان همه جدی شدن همه سخت کوش شدن و من حالم داره از این خشنی آدمها بهم می خوره! دوست دارم یکم شاد باشم ولی خوب شاد بودن هم نیاز به یه سری فاکتور ها داره که دیگه اون فاکتور ها گم و گور شدن!
آره دیگه گذشت اون زمون که تو حیاط یا رو بوم می شستی با پودر و آب پهن می کردی تو آفتاب حالا با یک شامپو فرش با یه سطل آب و اسفنج پاک می شه فرش هر چی هست با شامپوی فرش بس بس بسه دیگه بسه بگو مثل دانیال مگه آدم هستش؟؟؟؟ حالا دیگه نده انقدر پیغام به من ... بقیشم دیگه بلد نیستم!
بیخیال بیاین بحث رو عوض کنیم دیدین چقدر تخم مرغ گرون شده؟؟؟ آره ما قبلا باشگاه پوست کنده می گرفتیم ۳۰۰ تومن! الان خیلی گرون شده من هی به بابام گفتم انقدر خونه نخر الان سود تو تخم مرغه ها! ولی خداییش نمی شه به کسی ایراد گرفت قیمت جهانیش رفته بالا وگرنه قیمت چیز های دیگه پایین اومده مثل شیشه علف! الان کیفیت خوبش هم تو بازار عرضه می شه با قیمت های مفت قبلا گرم ۱۳۰ بود الان ۳ تومن خوبه دیگه! اصلا باید شیشه رو هم بیاریم تو سبد خانوار بله باید بیاریم چون یه آمار گیری کنیم می بینیم الان تو هر خانواده ی ایرانی حداقل یه معتاد شیشه پیدا می شه بنابراین راحت می شه این شیشه رو آورد تو سبد خانوار و به عنوان یه عامل برای کاهش تورم تو جامعه ازش یاد کرد! مثلا ما یه ساقی داریم سر کوچمون چه پسر خوب و گلی هم هست اسمش شهروزه! همه هم می شناسنش! کم کم داره مغازه می زنه الان که تقریبا یه دکه جلو خونش زده ملت میان پول می دن شیشه می گیرن! اگه یک درصد مردم ایران انقدر به فکر مردم و انقدر کاری بودن الان کشور ما خیلی پیشرفت کرده بود و نه تنها تمام مشکلات خودش رو حل می کرد بلکه می تونست به راحتی به تمام کشور ها و ملت های دنیا از جمله ملت ستم دیده ی آمریکا کمک کنه! امیدوارم شمایی که این پست رو می خونین هم با نظرم موافق باشین چون اگه موافق نباشین من دیگه نمی تونم پست بذارم! می دونین چی می گم که ؟ بحثم سیاسی نبود صرفا نظره خودم بود اگه شما با نظرم مشکل دارین بگین منم می گم غلط کردم! تا دیدار بعد خدانگهدار!!!

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه هفتم آبان 1390  |
 خیابونی!!!

من بازم بی کیلید خونه و ماشینت پیشتم به راحتی بدون شیکستن در و شیشه بیخ ریشتم!!!

می دونین که من عادت دارم تو پست هام شر ور بنویسم! پس اگه دنبال مطلب علمی یا ادبی می گردین اون دکمه قرمزه بالا سمت راست رو فشار بدید!
می خواستم تو این جا از چند نفر تقدیر کنم! اول مهدی .ع که هوام رو داره زنگ می زنه حالم رو می پرسه با هم می گیم می خندیم و الانم که دنباله یه کار جدیدیم!!! به خاطره پست های قشنگش هم یه ماچ بهش می دم! دوم به طور مشترک بهنام و مهیار و فرید که خیلی ... کشن یه زنگ نمی زنن یه حالی نمی پرسن البته مهیار یه بار زنگ زد و بهنام هم یه بار اس ام اس داد و فریدم که هیچی! بازم دمشون گرم! بعد می خواستم از بچه های اکیپ دانشگاه تشکر کنم که خیلی دوره همیم می خندیم شاهین پرهام فرشاد او۲ و ... . یکمم به چاق.ل ها فحش بدیم بخندیم خیلی اشغالین بچه پر رو ها. جا داره اینجا از شرکت ایران خودرو هم تقدیر کنم که میتونه ماشین هایی تولید کنه که در عرض ۴ ماه کلا به فاک برن. بچه ها هم که دیگه دارن خیابونی می شن... همه خیابونی شدن باریک الله باریکالله ... .. .. . .! خلاصه که حاجی فیلم هندیه...!!! خبر جدیدی نیست دماغم یه دور دیگه شکست فقط که اونم الان خوبه. اگه بازم از حاله من بپرسین جدیدا تصمیم گرفتم بشینم درس بخونم . بازم می پرسین؟ دانشکدمون رفته بالا دهنمون صاف شده (دهنشون بیشتر صاف شده)
 خلاصه که دوستان بدونن ما یادشون هستیم!!! ولی هیچ وقت قیمتی نبودیم و نیستیم داداش یه معرفت داریم که نیست تف بالاش!!!

|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه هفدهم آبان 1389  |
 سریال ایرانی
واقعا واسم جالبه که چرا کشور ما نمی تونه تو این زمینه پیشرفتی داشته باشه! (نه که تو زمینه های دیگه از همه لحاظ ترکونده!!!؟) خیلی عجیبه که سریال های ایرانی همشون اینطورین یه سری قوانین خاص توی هر کدومشون هست مثلا:
۱. همه ی پلیس ها خوبن
۲. پلیس فاسد وجود نداره
۳. زن چادری همیشه آدم خوبست
۴. مردی که ریش داره همیشه آدم خوبست
۵. مردی که کراوات می زنه وای وای وای از اون .س کش های روزگاره
۶. همیشه یه آدمی تو فیلم هست که هیچ وقت اشتباه نمی کنه و همیشه حرف هاش درسته و حرف زدنش هم آرومه اصلا انگار از طرف خدا اومده.
۷. همه ی آدم های بد و دزد و معتاد همیشه آدم فروشن و دوست های خودشون رو حاضرن به کشتن بدن که پول بیشتری در بیارن
۸. اکثر آدم های خلاف پولدارن و آدم های سالم همه از سطوح پایین جامعه هستند
۹. کسی که ماشین خوب داره خیلی آدمه کثیفیه.
۱۰. کسی که سیگار می کشه هم مادرش خرابه.
۱۱. به ۳ طریق می شه آدمی که ریش داره بد باشه
۱۱.۱.این که اولش بد باشه وسطش خوب بشه
۱۱.۲ این که اولش خوب باشه بعدش بد بشه باز خوب بشه
۱۱.۳. یارو جاسوس باشه که ریشش مصنوعیه و وقتی نقاب از چهره ی شیطانیش بر میداره می فهمیم که یارو کراوات هم می زده (بلا به دور)
۱۲. پلیس فاسد در فیلم تعریف نشده است (اصلا مگه پلیس فاسد وجود داره؟ معلومه که نه زهرا بنی یعقوب هم خودکشی کرد مگه نمی دونستین؟)
۱۳. آدم لوتی همیشه آدمه خوبیه و نشونش اینه که هر سوالی یا حرفی رو با یه ضرب المثل یا جمله ی قلمبه به سرعت جواب می ده.
۱۴.رفتار پلیس و یگان های دولتی با مردم همیشه عالیه و کاره خودشون رو به نحو احسنت انجام می دن.
۱۵. همه ی آدم های بد همیشه به جزای عملشون می رسن (حقشونه دیگه این یکی که معلومه)
۱۶.نقش اصلی داستان هیچ وقت دزد و قاتل نیست همیشه یه آدم معمولیی و خوب و ساده است.
 خوب دیگه ادامه نمی دم تا همین جاش کافیه دیگه حالم بهم می خوره وقتی تلویزیون رو روشن می کنم و فیلم هایی مثل : به کجا چنین شتابان یا کلانتر رو می بینم بابا بکشین بیرون حالم بهم خورد!

|+| نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389  |
 آینده

آینده واقعا چیزی نیست که به همین راحتی بشه پیش بینیش کرد. مثلا من واقعا نمی دونم که در آینده چی کاره می شم! مهندس برق ، با توجه به رشتم ، دندون پزشک ، با توجه به اون چیزی که مادرم می خواد یا ... . ولی خوب می شه یه کارایی کرد. بعضی وقت ها به کارای مختلف فکر می کنم. مثلا برم دوره ی آرایشگری ببینم و یه آرایشگاه بزنم به اسم پسران آفتاب زیرش هم بزرگ بنویسم پسران آفتاب نمایندگی دیگری ندارد بعد با خط قرمز زیرش بنویسم علی محمودی ک ی ر ه منم نیست. بعد هرکی میاد شروع کنم براش خالی بستن از اینکه بیش از ۱۰۰ کشور دنیا رفتم.(۲ تاشو بوگو) بعد از دخترهایی که ترتیبشون رو دادن بگم و هر ماه به خاطر این موضوع یکی بیاد بزنه لت و پارم کنه و در مغازم رو تعطیل کنن. می تونم یه کافی شاپ بزنم و یه بستنی قیفی جلو درش بزنم و بشینم پشت دستگاه بستنی بدم دست این و اون و یه دافه دبیرستانی بزنم و کلی حال کنم با خودم. می تونم برم رپ بخونم و پنجشنبه ها با قطار برم تهران آهنگ ضبط کنم از اون آهنگ ها که می گه ساعت ۴ صبحه آهنگ های پارتی شده مثل نوحه بعد کلی با خودم فاز بگیرم یه داف هم بزنم باهاش تیریپ لاو بریزم دختره بره خارج من رو ... خودش حساب نکنه. می تونم بزنم تو کاره ساقی گری و کلی لات بازی در بیارم و بعده یه مدت که معروف شدم برم نیروی انتظامی. می تونم برم یه عضوی از بسیج دانشجویی یه دانشکده بشم و تبدیل به یه شخصیت منفور بشم و یه گروه بچه ها برام باز کنن توی فیس بوک به اسم I hate Danial Jan و چهار شنبه برم با بچه ها درکه و همون هایی که باهاشون رفتم رو هم بفروشم. می تونم برم یه بوفه تو دانشکده بزنم و همه صدام کنن آقا دانی بعد شروع کنم خفن لاسیدن با دخترها. می تونم یه بوفه ی مرکزی تو دانشکده بزنم و واسه خودم شکمی در بیارم و تبدیل به یه موجود نفرت انگیز بشم که فکر می کنم کون آسمون پاره شده و من از توش اومدم بیرون. می تونم برم یه ۱۰ تا گوسفند بدزدم با موتور اداره ی پست بعد برم زندان شیشه ای بشم برگردم بعد ۲ نفر از دوستام رو بعد از مصرف شیشه در حاله رانندگی به کشتن بدم. می تونم معلم حرفه و فن بشم توی راهنمایی و هر روز راس ساعت ۷:۱۸ از خونم حرکت کنم پیاده به سمت مدرسه و سوال طرح کنم واسه بچه ها مثل این سوال: آیا میکروب خطرناک است؟ جواب: بسیار زیاد. بعد بچه های راهنمایی هم حتی من رو مسخره کنند و زندگی یکنواختی داشته باشم و اعصاب بچه ها رو داغون کنم و می تونم خیلی کار های دیگه بکنم که الان یادم نمیاد حالا بگذریم ولی این رو یادت بمونه من آیندم پس وای بر هر کس با من کل کرد.

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه دهم بهمن 1388  |
 مردی به نام پدر!

چند وقتی هست که دوست دارم این پست رو بزنم ولی خوب وقت پیش نمیاد الان هم که دارم این رو می زنم ۳ روز بعدش امتحان دارم اونم ۳تا! خوب این بار می خوام یه کم از آقای دکتر عبدالله جان (دقت کنید که اسم = عبدالله و فامیل = جان) براتون بگم. شاید من خیلی باهاش بدرفتاری کرده باشم خیلی باهاش بحث کرده باشم خیلی اون اعصابم رو خرد کرده باشه و خیلی من اعصابش رو خرد کرده باشم. ولی چیزهایی توی این مرد هست که واقعا امروزه توی کمتر مردی می شه پیدا کرد. کسی که کل دوران جوانیش رو به تحصیلاتش پرداخت بورسیه شد تخصص بیماری های عفونی گرمسیریش رو گرفت. با ظاهری ساده که شاید این یکی از مشکلات منه! همیشه با یک کت و شلوار (اخیرا با یک پالتوی تیره) و یک کیف بزرگ در دست! و اصولا سوار ماشینی که پشتش پر از خرت و پرت و مدارکه مختلفه. مردی با خدا و روشن فکر به معنای واقعی. کسی که خدا رو می پرسته و دوست داره و تمام ملاک زندگیش خداست. کسی که خانوادش رو دوست داره و تمام تلاشش رو می کنه تا اونا تو رفاه باشن کسی که بعد از بازنشستگیش مدام کار می کنه تا خانوادش در رفاه باشن. کسی که سختی های زندگی رو به جون می خره تا فرزندانش بتونن آسایشه کاملی داشته باشن. بله این آقا پدر منه شاید یکم درکش سخت باشه که چطوری از همچین پدری همچین پسری اومده. خودم هم بعضی وقتها خجالت می کشم وقتی فکر می کنم که چطوری می تونم جواب زحمات این پدر رو بدم! بله این پدر ممکنه پسرش رو از خونه بندازه بیرون ولی اولین کسیه که زنگ می زنه ببینه پسرش کجا رفته. اولین کسیه که میاد دستش رو می گیره و برمی گردونتش خونه. کاملا می دونم که اگه سرم فریاد می زنه حق داره اگه باهام بد رفتاری می کنه حق داره و مطمئنم که حتی ۱درصد بدی من رو نمی خواد. واقعا یادم نمیاد آخرین بار کی دست روم بلند کرده! همیشه دوست دارم در آینده بتونم همچین مردی بشم می دونم سخته ولی من پدرم و راه زندگیش رو دوست دارم.

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و ششم دی 1388  |
 مرگ من
داشتم فکر می کردم روزی که می میرم هر کس سره خاکم چی کار می کنه!؟ فکر کنید احتمالا خانواده که از داشتن چنین پسری راحت شدن دارن یه نفس راحت می کشن و می گن کاش زودتر می مرد! آبرومون رو نمی برد! و این صدا توی گوش مادرم طنین انداز می شه : آره مامان منم می دونم مایه ی ننگتم وقتی حرف می زنم...! احتمالا سره خاکم شلوغ می شه تمام اقشار جامعه رو می شه اونجا پیدا کرد از خلاف سنگیناش تا آدم های متشخص! مهیار که قبل از مراسم خاک سپاریه من باشگاه بوده و جلو بازو کار کرده با یه لباس تنگه مشکی اومده و در حاله اس ام اس دادنه که یهو چشمش می افته به قبر بغلی که یه دختر بالای خاکشه و جمله ی معروفه ...س دیدم رو ۳ بار تکرار می کنه! بهنام هم لباس مشکی پوشیده و موهاش رو اتو کرده نگاه تلخی به خاکم می کنه و فکر اینه که ۵۰۰ تومن دیگه از دختری که نیم ساعت پیش بهش شماره داده بگیره فرید معلوم نیست کجاس احتمالا همون تبریز مونده مشغله های زیادی داره مهدی داره به بچه ها می گه همه می میرن و می خنده حمید که قبلش به یکی از بچه ها زنگ زده بوده که سر راه برن دنبالش از اصفهان بیارنش با جواب منفی روبرو شده و همون اصفهان مشغول عرق خوردن و نماز خوندنه! مسعود مدرسی داره بهم فحش می ده که چرا اون یکی شماره ی مبینا رو بهش ندادم! مسعود عجم به فکره سوده خودشه و همچنان دنبال فرهاد صداقت می گرده! فرهاد اسماعیل بیگی هی زیرزیرکی می خنده و بعد از ختم هم می گه اه حالا با کی بریم فوتبال! مبینا احتمالا وقت نکرده بره آرایشگاه واسه همین نمیاد سره خاکم! حسام داره فیلم می گیره و حسین می زنه تو سرش و می گه خاک تو سرت و اینطوری مرگ من باعث یه دعوا بین دو تا داداش می شه! بچه های دانشگاه احتمالا با خبر نمی شن تا اینکه امید یا شاهین زنگ می زنه خبر رو می گیره بعد اگه تو دانشگاه باشن که هیچی انقدر می خندن حالشون خوب می شه اگه تو خونه باشن شاید وعده ی غذاییشون کم بشه به خاطره دپ بودن! نوید و علی هم با سیستم میان بعد یادشون میفته مراسم ختمه صداش رو کم می کنند! وحید از اون نگاه های بی تفاوتش به خاکم می کنه و تو دلش می گه حقته بس که کس کش بودی! علی سید رضایی عشقه دنیا رو کرده و به خاطره فوت دوستش ۳ روز مرخصی گرفته و دیگه مجبور نبوده فرار کنه! جواد کاظمی با استیله مشکی سر خاکه من سرش رو پایین انداخته و به خاک نگاه می کنه! مهدی صائمی ۱۰ قدم اونورتر از قبرم آتیش روشن کرده تا زغال درست کنه واسه قلیونش! بچه های کلاس( Uni) کلا خوشحالن نمی دونند دقیقا واسه چی یعنی نمی خوان به رو خودشون بیارن واسه چی شاید عذاب وجدان می گیرن! مرتضی داره یه گوشه با روح الله سیگاری بار می کنه! امیر صالحی قبلا می دونسته که من می میرم احتمالا با پرتابه سکه این رو فهمیده! سارا خبر رو نشنیده بهاره بهش می گه سارا هم می گه اااا جدی؟ خوب چی کار کنم؟ امیر حسین هم در حالیکه پشته یه نیسان رو گرفته با اسکیتش میاد اونجا یه سری می زنه می بینه شلوغه و دیگه داخل نمی شه...! در این مورد مردم هم عادت دارن و خوب کاره خودشون رو بلدن علت مرگ رو احتمالا مصرفه زیاده مشروباته الکلی و مواد مخدر می دونند و بعد می گن بقیه دروغ گفتن بچه ها هم این رو با جزییات بیشتری برای هم تعریف می کنند مثلا می گن یه ۳ لیتری عرقه کیشمیش خورده بود بعد روش قاشقی و چلیم و آنتنی و چکشی و شیره و سیگاری کشیده بود بعد حالش بد می شه ولی بعدش شیشه می کشه و همون جا سنگکوب می کنه! حس می کنم روز مرگم مفید ترین روزه زندگیمه که دله همه رو شاد کردم!
|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388  |
 اینم رو بقیه
خیلی جالبه نظرات وبلاگ رو بخونید می بینید اون کینه ها هنوز پاک نشده من تو این وبلاگ هیچی بدی ننوشتم ولی خوب یه نگاهی به نظر ها که می کنم می بینم یه سری میان فحش و چیزایی رو که از قبل از من می دونن می نویسن بذار بنویسن چند وقتی بود که روزا بد می گذشت ولی الان باز یکم وضع عوض شده و داره خوش می گذره شبا تا ۳ و ۴ بیرونم شب بیدار لالایی تو روز!!! با بچه ها دوستای دبیرستان این ور اون ور می ریم می چرخیم واسه خودمون کلی می گیم می خندیم میریم فوتبال می بینیم همدیگرو مسخره می کنیم خیلی حال می ده به خدا نمی دونم این حس رو تا حالا درک کردین یه سری چیزایه ناراحت کننده هم داره ولی خوب سعی می کنیم به خوبیاش فکر کنیم یه سری من رو یه آدمه ساده فرض می کنند که فقط دنباله تفریحه و خندم و یه سری هم من رو یه آدم مرموز می بینن که معلوم نیست هدفش از زندگی کردن چیه وقتی دپ می شم حس می کنم زندگیم مثل یه سوسکه میام زندگی می کنم و میمیرم و بدون اینکه واسه کسی ارزشی داشته باشم منم مثل فرهاد خدا بیامرز فراموش می شم! دوست دارم شاد باشم با بچه ها برم بیرون دور بزنم بخندم نیازم همینه ولی خوب همیشه موقع ترک کردن می رسه و آدم رو داغون می کنه! ولی تو این شرایط بازم میام تو وبلاگ و اینارو می نویسم خیلی مهم نیست! بعضی ها میان می گن دانیال بنویس وقتی می پرسی چرا بهت زل می زنن و نمی دن جواب! شاید همچنان یاده پست هایه اس بی اچ اس هستن ولی خوب من هم دوست دارم شر بگم ولی می ترسم از کلفتیه پرونده! در ضمن اینجا یاد آوری کنم که دافم خیلی شاخه آره ۱۷۴ قدشه شاستی بلند ۲ سال پیش دنبالش بودم تا ۲ روز پیش باهاش بودم و الانم تموم شد دیگه همین! نمی دونم کلی حرف تو دلمه ولی وقتی میام می بینم هیچی واسه گفتن ندارم و با یه سری کلمه طرفم که تو کلم وول می خوره و موضوع بحث رو گم می کنم اصلا من نمی تونم جدی باشم...! اصلا!!!
|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 تو فکرم!

جلو غریبه ها من همیشه لبخند زدم ببین اون آدم روانی و شبگرد منم رگه دستم و تو می دونی ۵ دف زدم ولی انگار قسمته از دست نرم! اونا می گن چرا پست رفت کردم ولم کنین بابا خستم اصلا هر روز مشکل جدید دارم...!
نمی دونم چند وقتی هست که دوباره روزا بد می گذره خیلی سخت شده! دوره بچه ها بودنم نمی تونه زیاد خوشحالم کنه ولی خوب بیخیال باز فاز منفی ندم بهتره! به قول مهدی (که تقریبا هر ۱ ساعت ۷بار این رو می گه) صاف تو گه یعنی زندگی!!! (اینجا باید بخندی) حسام هم که در این جور مواقع می گه هر کی واست شاخ شد به من بگو من چیزم رو در میارم شق شق شق می زنم تو صورتش! اینم هر ۱ دقیقه ۷ بار می گه! خلاصه (نمره ی من ۲۰ شما منگول ها صفر)! صبر کن بینم من آدم های زیادی رو دیدم / که پیشم/ مثل ما ان و در اصل جور دیگن/ من اصلا خونه نیستم/ چون باید پول بیشتر/ در بیارم گرچه تو وضع بابات توپه می گن/ تونستی هم تو دله مامان جا شو خوبه اینم/ نتیجه ی لوس بازیات یه ماشینه توپه دیگس/ ما از ایناش تو از اوناش زندگیت یه جور دیگس/ ما مثل هم نیستیم دلیلشم پوله چی پس!؟؟؟؟
خیلی با این حال می کنم لامذهب واقعا شاخه حالا تو برو ساسی مانکن گوش کن یا از این جک و جوادا که یه مرغه نازی داشتم می خونن!
آره خلاصه ماله این صحبت ها نباشی داشی... . اینم واسه اتمام کار می گم خواهش می کنم تقاضا می کنم تمنا می کنم زیرآبه من رو نزنید چه هیزم تری من به شما فروختم که اینطوری تو خیانت من سوختم! چرا ازم بدت میاد چون آتیش تو چشامه یا وقتی من رو همینطوری می بینی می گی چه شاده!؟ تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 فرهاد!
اه اعصابم خرد شد! از بس نوشتم و پاک کردم! قبل از هر چیز می خوام از فرهاد یاد کنم! که واقعا پسره خوبی بود و همه هم دوستش داشتن و با شرکت در مراسم ختم و ۷ش این رو ثابت کردن من هم اگه نبودم واقعا شرمندم اول اینکه کسی به من خبر نداده بود دوم اینکه درگیری های زیادی داشتم! البته هیچ کدوم به اندازه ی فرهاد برام مهم نبودن! حتی جرئت نکردم پیشه خانوادش برم! تک فرزند بود! ۱۷سالش بود! باورتون می شه! سالم بود سره حال! ولی رفت...!

بحث رو عوض می کنم خواهشا توی نظرات وبلاگ بدون اسم نیاید چرت و پرت بنویسید! چون واقعا اعصابه آدم خرد می شه! شما خودت رو بذار جایه من یکی بیاد بدون اینکه بشناسیش بهت فحش بده چه احساسی بهت دست می ده! اگه جرات نداری اسمت رو بنویسی فحش هات رو هم برای خودت نگه دار!

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 تو منتظره منی پس ماشرو بکش!

  دانیال ج ا ن اومد تا پست بزنه پس همگی برپا ! چون این تو قانونه اساسیه خیابون کمه که نباید قمه کشید واسه دانی اینجا همه!
   آره داداش خیلی خفن کارم درسته می دونی چی می گم پسر! دیروز اومدم تهران دیدم خبری نیست همه ی خبرا اونوره! اینجا به جز سلامتی هایه مسخره خبره دیگه ای نیست! تاندون (نه ..ندوم)دستم پاره شده باید ۶ تا ۸ هفته بذارمش لایه یه چیزی! حالا خودتون دیگه بگیرید احتمالا اون چیز چی باید باشه ! الانم کاری ندارم گفتم یه پست بزنم دهنه اون هایی که حرفه بی خود می زنند رو ببندم! راستی یه بنده خدایی می خواد ازدواج کنه! فکر کن دختره ۱۸ ساله چه ازدواجی بشه! در این جور موارد فرید می گه: ۵ سال دیگه شوهره تو خونه به پشتی تکیه داده داره حساب کتاب می کنه بعد خانوم براش چای میاره ( در حالیکه با یه دست چادرش رو گرفته و با دسته دیگه سینی و داره تلاش می کنه از بین بچه های قد و نیم قد رد بشه) بعدشم می گه آقا واستون چایی آوردم بعد شوهره می گه بذار برو! خانم سینی رو می ذاره یه نگاهی می کنه بعد آب دهنش رو قورت می ده و با ترس می گه ببخشید آقا منم می تونم کار کنم؟ بعد شوهره گوشش رو پاک می کنه و می گه چی گفتی؟ بعد خانوم در حالیکه دیگه کامل داره می لرزه تکرار می کنه! شوهره با پشت دست می کوبه تو دهنش و کمربند در میاره و کبودش می کنه و می گه جای زن تویه خونس! بعد خلاصه خانوم وقتی شوهرش می ره سرکار یواشکی می ره خونه ی مامانش اینا بعد به باباش جریان و می گه بعد باباش هم می زنه تو دهنش می گه تو گه می خوری با لباس سفید فرستادمت با لباسه سفید پس می گیرمت! خانوم هم که می بینه هیچ غلطی نمی تونه بکنه بر می گرده خونه و در حالیکه داره پوشکه یکی از بچه هاش رو عوض می کنه و غذا هم درست می کنه و آب حوض می کشه و .... اشکاش می ریزه که چه گهی خوردم! بعد اونموقع منم با یه بی ام دبلیو ۷۴۰ ال آی میام از اونجا رد می شم و یه نگاه تمسخر آمیز بهش می کنم و می گم خاک به سرت اونموقع که گفتم نکن کردی ....! البته فرید این رو راجع به یکی دیگه از بچه ها می گفت ولی خیلی شبیه به هم بودن منم واسه این گفتم! خلاصه داستانه تلخی بود که به هر حال داره اتفاق می افته!

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 سخته مگه نه؟

    خیلی تنهایی این جا سخته گرچند تا حالا با خیلی ها حرف می زنم می گردم می چرخم بیرون می رم سفر می رم ولی باور کنید بچه های خودمون هیچ جا پیدا نمی شن! این جا همه بچه هاش بچه مثبتن حتی تهرانی هاش هم انگار از روستا ها اومدن بچه هاش شهرستانی معمولی نیستن از اونایی هستن که باهاشون حرف بزنی نصفه حرفاشون رو به خاطره لهجشون نمی فهمی ولی خوب چه باید کرد کاری جز تحمل کردن ندارم که بکنم! یکم سخته ولی خوب قابله جبرانه از فامیل و آشنا هم که خبری نیست هر کدوم اومدن گفتن مبارکه قبول شدی بعدشم رفتن و تا حالا خبره دیگه ای از شون ندارم ۴ شنبه با بچه ها رفتیم شمال ولی اصلا حال نداد واقعا اگه ۴ تا از بچه ها باهم بودیم این جارم می ترکوندیم خلاصه این رو هم فقط واس این زدم که باید به هر حال یه پست می زدم کاره دیگه ای هم نداشتم که بکنم واس همین زدم دلم واسه بکس خیلی تنگ شده دوست دارم زودتر بیام ببینمشون!!! با اجازه کلاسم داره شروع می شه باید برم..... .

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و هفتم مهر 1387  |
 شاهرود شهره منه... !

سلام... فکر کنم دیگه این آخرین پستم قبل از سفرم باشه خیلی واسم سخته دل کندن همونطوری که توی پست هایه قبلیم نوشتم! آخه فقط بحثه جدا شدن از در و دیواره خونه نیست بحث جدا شدن از کسایی که مثل برادرامن! از بچه های کوچه و محل گرفته تا مدرسه و خیابون و ... !
مثلا اگه بخوام از بچه های محلمون بگم اولیشون مهدیه که هم مدرسه ایم هم بود ۷ سال مثل داداشم می مونه و همیشه تو محل باهم بودیم یا بقیه مثل حسین و حسام و مهدی برادر های عابدی عباس میلاد اکبر بیکار(مرتضی) حتی نوید و ... ! از بچه های خیابون هم که همشون رو می شناسید نیاز به گفتن نیست! بچه های مدرسه هم همینطور شاهین و نیما و امیرماهان و ...!
ولی کسایی هستن که امکان نداره حتی یه لحظه اسمشون از یادم بره کسایی که واقعا جای داداشه نداشتم رو برام پر کردن و انصافا این کار رو به نحو احسنت انجام دادن مثل مهیار بهنام فرید وحید حمید مهدی امین و... !
از هر کدومشون ۱۰۰ تا خاطره ی رنگارنگ دارم که هر کدومشون از تلخی و شیرینی می گه مثلا امین وقتی گوشیش رو گرفتیم و اس ام اس هاش رو خوندیم وقتی به حسین پور می گفت من بچه ی شما نیستم ولی مثل پدرم شما رو دوست دارم و ... !
حمید که دیگه الان زده تو کاره مواد (مهندسی متالوژی) و خاص شده دانشگاه صنعتی اصفهان اونم فردا می ره تو دانشگاه ۲۳ میلیون متر مربعیشون با هم کلی دبیرستانه صنعتی شاهرود رو مسخره کردیم... (ایییییی ببخشید منظورم دانشگاه بود((: )
وحید همیشه نصیحتمون می کرد هممون رو اطلاعاته عمومیش هم خیلی زیاد بود راجع به همه چیز می دونست و جایی که می خواست قبول شد و رفت (انشاالله هر جا هست موفق باشه)
مهدی که یه خورده ناراحت بود ولی الان خوشبختانه حالش بهتر شده همیشه تو کوچه و محل با هم بودیم وقتی نوید رو مسخره می کردیم و راجع به کتابش حرف می زدیم وقتی اکبر بیکار رو اذیت می کردیم وقتی کلیپ انتقام می ساختیم وقتایی که بی بی سی و الگانس ها ازمون فیلم و عکس می گرفتن (بی بی سی و الگانس اسمه شخص می باشد) و خیلی خاطرات تلخ و شیرینه دیگه ... !
فرید که دیگه همه کار با هم کردیم تو خوبی ها و بدی ها با هم بودیم وقتی ساله سوم هفته ای دوبار می رفتیم دفتر وقتی از کلاس می انداختمون بیرون وقتی ساله پیش دانشگاهی کلاس ها رو دودره می کردیم وقتی کسی واسه یکیمون شاخ می شد وقتی از دیواره مدرسه فرار می کردیم وقتی زیرآبه معلم هارو جلو بقیه معلم ها می زدیم وقتی یکی پشت سره اون یکی حرف می زد حتی همین خاطره های اخیر وقتی که با ماشین دور می زدیم تو کمربندی اون هیوندای سفیده اون هاچ بک مشکیه و ........ هیچ کدوم رو فراموش نمی کنم!!!
بهنام که خیلی کارا با هم کردیم خیلی خاطرات رنگارنگ داریم با هم چه تو خوبیا چه تو بدیا همیشه پشته هم بودیم و همیشه کناره هم بودیم سر تا پاش هم خاطره اس از اول راهنمایی ۷ سال همکلاسیم بود و ۷ سال خاطره ی تلخ و شیرین که واقعا نمی دونم چه جوری می شه دوریش رو تحمل کرد بازم اشک بازم گریه واسه دوریه بهنام که حاضرم واسش جون بدم...!
مهیار نمی دونم چی باید بگم دوست داشتنی (دستام رو کیبورد شل شده) اشکا قطره قطره پشت سره هم میان پایین دیگه چشمام یه سره کردن! دوست دارم زجه بزنم مهیار جونم از فوتبال بازی کردنش بگم وقتی ساله دوم بازی با اون کلاسی ها همه رو دیریبل کرد زد تو دروازه وقتی سال سوم سره کلاسه آقای طالبی با هم راجع به این و اون حرف می زدیم و می خندیدیم وقتی ساله پیش دانشگاهی رو پل هوایی زد تو پام (هنوزم جاش هست)وقتی به خاطره موهاش و به خاطره ریشه من نذاشتن بریم تو کلاس وقتی دیروز با ماشین تصادف کردیم وقتی با هم می رفتیم نمایشگاه تختی و ........ این خاطرات رو چه جوری می شه فراموش کرد چه جوری می تونم ۱۸ سال زندگی با این بچه ها رو بذارم کنار و برم تو یه یک شهره دیگه حالا به جز این ها اگه ۱۷ سال قبل بهم می گفتن برو شاید انقدر ناراحت نمی شدم ولی چرا درست امسال که تازه به کسی که دوستش داشتم رسیدم؟ نمی دونم چه حکمتی تو کاره؟ واقعا جا داره این جا از همه ی دوستام تشکر کنم چه کسانی که اسمشون بالا هست چه کسانی که اسمشون رو نیاوردم حتی از بهاره (خ.خ.خ) که واقعا دوست داشتنیه و واقعا جایه خواهرام رو پر کرد و ........ لازم به ذکره تو این جا به اونی که خودش می دونه کیه بگم خیلی دوستش دارم از صمیمه قلب هیچ وقت کمکی که امسال بهم کرد رو فراموش نمی کنم و همیشه به یادت هستم هیچ وقت فراموشت نمی کنم!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.........!

|+| نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 بارون...

    چند روزه داره بارون میاد! آسمون هم غصه دار شده درست مثل من ولی جدی داره نزدیک می شه! این چند وقته حال و روز چشمه من هم کمی از آسمون نداره به هر چی فکر می کنم همین طوری می شم! به مهدی که افسردگی گرفته به خودم که قراره کوله بارم رو ببندم و برم یه جایه دیگه به عشقم که از من دله پری داره به مهیار که امروز نیومد به بهنام که معلوم نیست کجاس به فرید که از همه زودتر می ره به بقیه ی دوستام که بالاخره قراره ازشون جداشم ... ! به ۴ سال دیگه فکر می کنم واقعا این صمیمیت که الان بین بچه ها هست اون زمان هم هست؟ بعید می دونم...! دوستایی که بعد از کنکور دیگه ازشون خبری نداشتم با اینکه تو شهر به این کوچیکی بودم چه طوری می خوان بعد ۴ سال دوری باهام صمیمی باشن؟ امکانش خیلی کمه فکره اینکه این رفاقت ها حتی یه ذره کم بشه داره دیوونه می کنه نمی دونم چرا هر وقت غصه دارم میام سر این وبلاگ!؟ ولی اشکال نداره سعی می کنم دفعه ی بعدی وقتی خوشحال بودم بیام سر این وبلاگ یه عکس دسته جمعی هم با بچه ها انداختیم به محضه اینکه گرفتمش می ذارم تو وبلاگ کلا این چند وقته دوست داشتم عکس بیشتر بگیرم ولی دیگه فرصت پیش نیومد.... بازم بی خیال! ۲۶ ام می رم اگه خوبی یا بدی از من دیدین حلالم کنید... !

|+| نوشته شده توسط دانیال در جمعه بیست و دوم شهریور 1387  |
 بی حس

     همه ی بدنم بی حس شده دیگه نا ندارم!!! دهنه روزه خسته و خواب آلود!!! واقعا سخته که بخوام دوست های قدیمی و صمیمیم رو ول کنم و برم تو شهری که مثلا توش به دنیا اومدم اگه الان از من بپرسن کجایی هستی! بدونه هیچ مکثی می گم شاهرودیم چون واقعا هستم ۱۸ ساله دارم تو این شهر زندگی می کنم دوست هام مدرسم محلم همه شاهرودین پس منم متعلق به این شهرم!!! ولی دارم دپرس می شم آخه اونجا هیچ آشنایی ندارم نه دوستی نه رفیقی فقط یه مشت فامیل دارم که سال به سال می بینمشون و فقط با تلفن ازشون خبر می گیرم!!! می بینی پسر خیلی سخته این جا همه چیز داشتم و اون جا هیچی ندارم!!! واقعا برام مشکله گرچند خوشحالم از اینکه تهران قبول شدم ولی بازم یه حس بدی دارم از ترک کردنه بچه ها!!! دوست دارم بچه ها هم باهام باشن مهیار بهنام فرید مهدی و بقیه!!! البته وحید هست باهام این یه موردش خوبه... اما مطمئن باشید من از این جا دل نمی کنم هر ماه حتما یه بار میام شاهرود... . فعلا!!!

|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 لاشی نباش!

     بدجوری اعصابم قاطیه حال و حوصله ی درستی هم ندارم. امروز چیز هایی دیدم و شنیدم که دارم دیوونه می شم حوصله ی تعریف کردنشم ندارم!!! الان که این پست رو می نویسم خیلی با سال پیش فرق کردم آخرین تغییرم هم اینه که تصمیم گرفتم دیگه لاشی نباشم... . فکر نمی کنم تا قبلش هم اونطوری بودم ولی خب الان کامل تغییر کردم یا سعی می کنم تغییر کنم. البته تا حالا هیچ سعیی نمی کردم ولی از وقتی شروع شد که به کسی که دوستش داشتم رسیدم با اینکه می دونستم زود گذره و سریع تر از این حرفا می پیچونتم خیلی تاثیر گذاشت روم. مثلا شمارم رو عوض کردم شمارمو به هیچ دختری ندادم دیگه با هر کسی نمی چتیدم دیگه بی خودی بیرون از خونه ول نمی گشتم دیگه به هر کسی نگاه نمی کردم و ... . الانم با وجوده این که اون چیزی که می دونستم اتفاق افتاد با این حال رفتارم عوض شده. همین یه مدت کوتاه تاثیر باور نکردنی داشت مثلا واقعا به زندگیم امیدوار شده بودم خیلی بیشتر هوای خودمو کارام رو داشتم احساس مسئولیت خفنی می کردم کاش می شد الانم اون بود و همین جوری می موندم از خدامه که باشه و منم رفتارم عوض بشه با این حال تمامه تلاشم رو می کنم که دیگه اون دانیاله سابق نباشم به شما هم همین توصیه رو می کنم بی خودی خودتون رو مشغول چیز های بی خود نکنید!!! آره اینطوریاس!...!

|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 خدا

    نمی دونم چرا امشب انقدر حالم بده خستم ساعت ۱۱ می خواستم بخوابم داشت خوابم می برد ولی حسش نبود. نمازم رو هم نخوندم دیگه از خدام خجالت می کشم آخه انقدر جلوش گناه کردم که خودمم می گم جام تو جهنمه! خوب نمی دونم چی بگم بعضی وقت ها مسائلی به ذهنم می رسه دوست دارم بقیه هم بدونم ولی الان که این وبلاگ رو درست کردم می بینم چیزی واسه گفتن ندارم. شاید توی پست های بعدی حرف واسه گفتن زیاد داشته باشم! نمی دونم از چی حرف بزنم از خدا از عشقم از درس و مدرسه و دانشگاه از تفریح از دوستام که تنهام گذاشتن شاید منصفانه نباشه بگم تنهام گذاشتن ولی خوب الان به همشون می گم نامرد چون حالم بده! نمی دونم تو رو خدا نمی دونم جرمم چی بوده که گرفتنم هنوز واسم سواله آیا تو این شهر فقط من آدم کثیفی هستم که باید بگیرنم؟ کسی شیطونی های نوجوونی رو نداره کسه دیگه ای دور از چشم بابا مامانش قلیون و سیگار نمی کشه کسی سی دی فیلم و کلیپ نداره؟ من الانم دارم می گم حتی تو اوج کثیفیم از  اکثر مردم این شهر آدم تر بودم ولی خوب این که منو گرفتن واسم سواله شاید یکی بتونه جواب بده!؟
    باز یاده بدبختی هام افتادم! آقا تو رو خدا به من بگید آقایونی که منو گرفتید تو رو خدا بیاید این رو بخونید بعد بگید واقعا از من کثیف تر نیست!؟ خوب والله چی بگم نمی دونم! الان دوستام می گن دانیال باز جو گیر شده ولی خوب من پشته ظاهر خندونم خیلی غم دارم که بروز نمی دم اگه پیشه همه می خندم هر کی مسخرم می کنه چیزی بش نمی گم دلیل دارم... . خوب دیگه خیلی پر حرفی کردم فکر نکنم کسی این پست رو کامل بخونه ولی اگه خوندی یه نظر بده بگو خوندی البته حالا حالا ها انتظار نظر دادن از شما ندارم ممنون!!!

|+| نوشته شده توسط دانیال در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 
 
بالا